نقد و تحلیل و بررسی فیلم‌های روز و كلاسیك داخلی و خارجی

127 ساعت در 90 دقیقه !!

نویسنده :محمد موسوی
تاریخ:دوشنبه 21 فروردین 1391-07:55 ب.ظ

نقدی بر فیلم «127 ساعت» ساخته دانی بویل

127 ساعت در 90 دقیقه

نویسنده فیلمنامه: دانی بویل و سیمون بیفوی بر اساس رمان «جایی بین یك صخره و و یك مكان سخت» اثر آرون رالستون

مدیر فیلمبرداری: آنتونی داد مانتل، انریكه چه یاك

موسیقی: ای.آر رحمان

تدوین: جان هریس

بازیگران: جیمز فرانكو (آرون رالستون)، آمبر تمبلین (مگان)، كیت مارا (كریستی)، كلمانس پوسی (رانا)، تریت ویلیامز (پدر آرون)، كیت بارتون (مادر آرون)، لیزی كاپلن (خواهر آرون)، جان لاورسن (برایان)

محصول 2010 آمریكا ،  92 دقیقه

فیلم بر اساس رمان « جایی بین یك صخره و و یك مكان سخت » نوشته «آرون رالستون» بر اساس سرگذشت خودش ساخته شده است. داستان پسری 28ساله بنام «آرون رالستون» كه عاشق طبیعت بخصوص بیابان های بكر با صخره هایی چشم نواز است. او در راستای همین علاقه، روزی بدون اینكه به كسی بگوید و بدون اینكه به پیغام های تلفنی مادر و خواهرش جواب دهد، به دل بیابانی واقع در منطقه بلوجان می زند. در جریان همین ماجراجویی در یك شكاف صخره ای عمیق و طولانی به دام می افتد. دست راست او در حین سقوط از گسل، بین دیواره شكاف و سنگی كه همزمان در حال سقوط كردن بود، گیر می كند. پس از تلاش هایی نافرجام برای برداشتن سنگ، به این نتیجه می رسد كه این دست اوست كه سنگ را نگه داشته و نه برعكس. تلاش های او برای نجات خود ثمری نمی دهد و به این ترتیب پنج روز می گذرد. در طول این چند روز، آرون خاطرات خود با خانواده اش، نامزدش و دوستانش را به یاد می آورد. به اشتباهاتی كه در ارتباط با آنها مرتكب شده پی می برد و به فرصت های از دست رفته می اندیشد.  همچنین بر او آشكار می شود كه بر خلاف تصوری كه پیش از این گرفتاری داشته و زاییده غرورش بوده است، نمی تواند همه موانع را از سر راه بردارد و مردی همه فن حریف نیست. حالا او برای تغییر شرایط، ناچار به تغییر خود است. در اوایل روز ششم، سرانجام به این نتیجه می رسد كه برای رهایی از این وضعیت، چاره ای جز بریدن دستش ندارد.

دانی بویل همان كارگردانی است كه فیلم مطرح «میلیونر زاغه نشین» را در پرونده فیلمسازی خود به ثبت رسانده. حال او پس از آن فیلم تقریباً پربازیگر، فیلمی را ارائه نموده كه در اكثر دقایقش، تنها یك بازیگر جور ایجاد تنش و تعلیق را در تماشاگر به دوش می كشد. البته او می توانست با بهره از بازیگران بیشتر، یك سیر خطی به فیلمنامه بدهد. به این ترتیب كه یك ساعت اول فیلم را به زندگی آرون و رابطه اش با كسانی كه در زندگیش هستند بپردازد و سپس در نیم ساعت آخر فیلم، به دام افتادن او و چگونگی رهایی اش را به تصویر بكشد. اما او هوشمندانه زندگی آرون را با فلاش بك هایی به صورت خاطرات شخصی اش در طول آن 127 ساعت نشان می دهد. این امر به علاوه استفاده از موسیقی سینت پاپ در اكثر دقایق فیلم باعث شده كه به رغم كم تعداد بودن شخصیت های فیلم، با اثری ملال آور و خسته كننده روبرو نباشیم. البته به یاد داشته باشیم كه هدف كارگردان، تمركز بر روی آن 127 ساعت زجرآور و چگونگی گذشت آن است.

بازی «جیمز فرانكو» در نقش «آرون رالستون» قابل قبول است اما به هیچ عنوان به پای بازی «هال هالبروك» در نقش «کریستوفر مک کندلس» در فیلم «به سوی طبیعت وحشی» به كارگردانی «شان پن» نمی رسد. بازی فرانكو بسیار فیزیكی و برون گراست در حالیكه در «به سوی طبیعت وحشی» با یك بازی درونی از «هالبروك» روبرو هستیم.

با اینكه لحظاتی از فیلم واقعاً كوبنده و تكان دهنده هستند، اما واقعیت این است كه این فیلم از آن دسته فیلمهای متوسط رو به خوبی است كه خیلی زود فراموش می شوند و این خصوصیت به نظر حقیر شامل فیلم قبلی كارگردان، «میلیونر زاغه نشین» هم می شود.

آن هوشمندی كه قبلاً برای عدم بكارگیری سیر خطی داستان از سوی كارگردان مطرح شد، فقط در راستای اجرای یك فرمول بوده است. درواقع فیلمساز برای حل مسأله، دو فرمول یا راه حل در اختیار داشته: یكی راه حل ساده (داستان یك خطی) و دیگری راه حل مشكل و پیچیده(استفاده از فلاش بك) . هوشمندی فیلمساز در اینجاست كه راه حل مشكل را برگزیده چون ارزش و شیرینی حل مسأله از راه حل مشكل، بیشتر از راه حل ساده است و به درك نكاتی تازه می انجامد. اما متأسفانه كارگردان آنچنان مسأله را با شتاب حل نموده كه شیرینی و حلاوت خود را از دست داده است و این می تواند به دلایل زیر اتفاق افتاده باشد:

1- تأكید بیش از اندازه بر جمع و جور كردن فیلم در مدت زمانی كم (نود دقیقه)؛

2- استفاده از قطع پلان های بیش از حد در صحنه های حساس مانند صحنه بریدن دست؛

3- حركت بیش از اندازه دوربین در صحنه هایی مانند فوق؛

4- استفاده بیش از حد موسیقی در اكثر صحنه های فیلم منجمله صحنه بریدن دست.

پیداست كه تمامی این موارد برای خلق ایجاد هیجان و تعلیق با استفاده از تنها یك بازیگر لحاظ گردیده و تا حدی لازم بودند. اما كارگردان می توانست در اِعمال آنها كمی تعدیل به خرج دهد.

البته آرون رالستون واقعی، دستش را در مدت زمانی حدود چهل دقیقه بریده بود و این كار را به طور ناگهانی و در یك لحظه انجام نداده است. پیداست كه كارگردان نمی تواند چهل دقیقه از زمان فیلمش را به این عمل دلخراش اخصاص دهد. از این گذشته حساسیت تهیه كننده و مسئولان استودیوها در مورد این سكانس را نباید نادیده گرفت. به نظر من مدت زمانی كه در فیلم به این سكانس اختصاص یافته، عالی است؛ منتها چیزی كه به آن ضربه زده موارد 2 تا 4 فوق الذكر است كه البته این موارد به تمام فیلم بسط یافته و باعث شده كه فیلم و بخصوص آن سكانس كلیدی بریدن دست، در لحظه برای تماشاگر بسیار كوبنده و تكان دهنده باشد. اما در طولانی مدت، جایی در ذهن او نخواهد داشت.

باید توجه داشت كه تكان دهنده بودن موضوع فیلم، سطح توقعات و انتظارات را از آن بالا می برد و سینمادوستان انتظار دارند كه فیلمی جذاب و در عین حال ماندگار خلق شود. دنی بویل بخوبی توانسته با بكارگیری قریحه و ایده های شخصی كارگردانی اش و تركیب متناسب آن با اصول و قواعد روایت این گونه داستان ها، بخش اول توقعات یعنی جذابیت را برآورده سازد. اما در بخش خلق اثری ماندگار كه در خاطره ها بماند، به دلایل ذكرشده ناكام مانده است و تصاویر گرفته شده با دوربین لرزان و قطع سریع نماها در ذهن بیینده حك نمی شوند.

اما بهترین سكانس از نظر من سكانسی بود كه آرون در تخیلاتش، خودش را توأماً هم در نقش مجری یك برنامه تلویزیونی می بیند و هم در نقش خودش همراه با حاشیه صوتی خنده تماشاگران. مجری (خود آرون) سعی دارد طی سؤالاتی كه از آرون می پرسد، او را محكوم كند؛ محكوم به غرور، محكوم به خودخواهی؛ كه این صحنه درواقع تبدیل می شود به صحنه محاكمه آرون توسط خودش. او حالا به این درك رسیده كه برای تغییر شرایط، اول باید خودش را تغییر دهد. ای كاش طول مدت این سكانس بیشتر بود و ای كاش همه ما در زندگی قبل از اینكه به این گونه مخمصه ها گرفتار شویم و قبل از اینكه كسی محاكمه مان كند، خودمان دادگاه خودمان را تشكیل داده و محاكمه كنیم. اعتراف می كنم كه این سكانس برای من تكان دهنده تر از سكانس بریدن دست بود و برای همیشه در ذهن من حك گردید.

به هر حال شاید اگر این داستان به دستان غول هایی چون اسپیلبرگ، كلینت ایستوود یا حتی ریدلی اسكات می افتاد، محصول نهایی، فیلمی می شد كه مایه های فلسفی بیشتری به خود می گرفت و بیشتر به تحولات روحی و اخلاقی آرون در آن شرایط سخت پرداخته می شد و نتیجه آن می شد كه صحنه های فیلم تا مدت ها در ذهن ما نقش می بست.

در «به سوی طبیعت وحشی» هنوز صحنه جستجوی زجرآور «کریستوفر مک کندلس» را جهت یافتن غذاهای گیاهی برای زنده ماندنش به یاد داریم. اما آیا در یكی دو سال آینده، صحنه بریدن دست «آرون رالستون» توسط خودش با وجود اینكه این موضوع در نفس خود بسیار تكان دهنده است، جایی در ذهن ما خواهد داشت؟ پاسخ این پرسش را به زمان وا می گذاریم.




نگاهی بر فیلم «رانندگی» ساخته نیكلاس وایدینگ رفن

نویسنده :محمد موسوی
تاریخ:شنبه 12 فروردین 1391-08:56 ب.ظ

نقدی بر فیلم «رانندگی» ساخته نیكلاس وایدینگ رفن

نیش عقرب نه از ره كین است

نویسنده فیلمنامه: حسین امینی بر اساس رمانی از جیمز سالیس

مدیر فیلمبرداری: نیوتن تامس سیگل

موسیقی: آنجلو بادالامنتی

تدوین: متیو نیومن

بازیگران: رایان گاسلینگ (راننده)، كری مولیگان (آیرین)، برایان كرنستن (شانن)، اسكار ایساك (استندارد)، كریستینا هندریكس (بلانچ)،ران پرلمن (نینو)، آلبرت بروكس (برنی رز)

محصول 2011 آمریكا ،  100 دقیقه

جوانی كه در فیلم، او را با نام راننده (رایان گاسلینگ) صدا می كنند، زندگی خود را از طریق بدلكاری با اتومبیل در سینما، كار در گاراژ مكانیكی و همچنین رانندگی در شب برای خلافكاران می گذراند كه در مورد آخری، اصولی برای خود دارد از جمله اینكه برای هركس بیش از یك بار كار نكند تا مبادا ردی به جای گذارد.

آشنایی راننده با زنی به نام آیرین (كری مولیگان) كه شوهرش در زندان به سر می برد و در همسایگی او زندگی می كند و شكل گیری رابطه ای عاطفی بین آنها، آزادی شوهر زن از زندان و تقاضای كمك وی از راننده جهت انجام یك سرقت برای خلافكارانی كه به آنها بدهكار است و در پی آن كشته شدن شوهر توسط خلافكاران، راننده را درگیر ماجراهایی می كند كه آرامش زندگی او را بر هم می زند و مجبور به زیرپا گذاشتن اصول خود می گردد. او حالا باید از آیرین و پسرش در برابر تهدید تبهكاران محافظت كند.

همانطور كه مشاهده می كنید، داستان فیلم كاملاً تكراری و كلیشه ای است و می توان انبوهی از فیلمهای هالیوودی را نام برد كه داستانی كم و بیش مشابه دارند. اگر با آگاهی از این داستان به تماشای فیلم بروید، این تصور قبل از تماشای آن بوجود می آید كه با فیلمی پر از صحنه های تعقیب و گریز با اتومبیل و انواع و اقسام انفجار و اسلحه و تیراندازی روبرو هستید. اما فیلم یك غافل گیری تمام عیار است. غافل گیری در كارگردانی، غافل گیری در فیلمنامه، غافل گیری در بازیگری، در تدوین، در موسیقی، در فیلمبرداری و ... و همچنین توجه به جزئیات و نحوه روایت كه فیلم را به اثری مستقل از كلیشه های رایج هالیوودی و حتی در حد شاهكارهای كلاسیكی مانند «سامورایی» (ژان پیر ملویل) با بازی آلن دلون تبدیل می كند. كما اینكه سازندگان «رانندگی» (كه برخی نام «راننده» را ترجیح می دهند) از این فیلم و چند فیلم دیگر بعنوان الگوی خود نام برده اند. اما «رانندگی» در عین حال می تواند به عنوان یك شاهكار امروزی، استقلال خود را حفظ و خود به عنوان الگویی برای سایر فیلمها مطرح شود. بی جهت نیست كه جایزه نخل طلای كن برای بهترین كارگردانی را از آن خود كرده. جالب است بدانید كه فیلمنامه این فیلم را حسین امینی، فیلمنامه نویس 45ساله ایرانی (پسر دكتر امینی نخست وزیر اسبق ایران) و مشهور هالیوود نوشته كه آثار معدود اما درخشانی مانند جود (1996)، چهار پر (2002)، تیر خلاص (2008) و شانگهای (2010) را در پرونده خود به ثبت رسانده و برای فیلم بالهای كبوتر (1997)، نامزد دریافت جایزه اسكار بهترین فیلمنامه شده است.

در «رانندگی» پرداخت شخصیت ها به شكلی كاملاً هوشمندانه و با پرداخت جزئیات شكل گرفته است و تماشاگر كنش های شخصیت ها را به خوبی باور می كند. به عنوان نمونه، در سكانس گفتگوی برنی (آلبرت بروكس) با شانن (برایان كرنستن) در رستوران و در اوایل فیلم، آلبرت بروكس (بازیگری كه بیشتر در نقش های كمدی شناخته می شود و برای ایفای نقش منفی در «رانندگی» برنده چند جایزه معتبر شده است) با بازی فوق العاده خود، هیولای درون كاراكتر برنی را بخوبی نشان می دهد. آنجا كه گارسن فراموش كرده برای او بیسكوییت بیاورد و او با لحنی خشن و طلبكارانه می گوید: «فراموشش كن». یا در آنجا كه به سیگار كشیدن شانن اعتراض می نماید زیرا دود سیگار موقع غذا خوردن ناراحتش می كند و شانن در برابر این اعتراض، با دستپاچگی سیگار را خاموش می كند كه نشانه ترس و حساب بردنش از برنی است. این سكانس با تمام ظرایف و جزئیاتش درواقع معرف شخصیت برنی به عنوان یك تبهكار است و ما در فصلهای بعدی فیلم، آدمكشی او را براحتی باور می نماییم.

اما كاراكتر اصلی و بی نام فیلم یعنی راننده، شخصیتی است كم حرف و خویشتن دار (كه حتی احساسش را به زور بر زبان می آورد)، باهوش، ماهر در رانندگی و البته تنها كه گفته اند الگویی از شخصیت جف كاستلو در فیلم «سامورایی» ژان پیر ملویل و با بازی آلن دلون است. ما با بخشی از این شخصیت در همان سكانس افتتاحیه فیلم و قبل از تیتراژ، در جریان یك سرقت آشنا می شویم و پس از آن وجه تنهایی و بی هدفی اش را همزمان با تیتراژ و سرگردانی با اتومبیل در خیابان شاهد هستیم. در همین سكانس نمایی وجود دارد كه راننده در حال رفتن به سمت آسانسور است و همزمان در روبروی او دختری (كری مولیگان) را می بینیم كه از آسانسور خارج شده، هر دو به سمت هم می آیند و از كنار هم می گذرند بدون اینكه توجهی به یكدیگر داشته باشند. در این نما به علاوه اولین نمای بعد از تیتراژ كه راننده و دختر را با هم در آسانسور می بینیم و اولین آشنایی بین آنها در اینجا شكل می گیرد، دوربین بر آن شكل عقرب بزرگ و زردرنگ نقش بسته بر پشت لباس راننده تأكید می كند كه در واقع به نوعی بر شخصیت دوگانه راننده تأكید می شود. ما در سرتاسر فیلم می بینیم كه حضور دخترك در كنار راننده به وی آرامش می بخشد كه او این آرامش را عاشقانه دوچندان كرده و به دختر باز می گرداند و هردو در كنار هم بدور از پلشتی های بیرون به آرامشی درونی می رسند. اگر بیشتر بر كاراكتر راننده متمركز شویم، می توان گفت كه او در كنار دختر، وجهه پاكی، معصومیت و زلال خود را نثارش می كند اما از طرف دیگر برای تبهكاران و خلافكاران مانند آن عقرب زردرنگ و هولناك می ماند كه از گزش او در امان نیستند و این دوگانگی بخوبی در اولین صحنه برخورد آنها در آسانسور نشان داده می شود. در این نما، دخترك نشانه عشق و لظافت و آن عقرب زردرنگ نشانه خشونت است. در طول فیلم، راننده متوجه می شود كه اگر می خواهد یك دریچه از وجودش را به روی عشق باز كند، ناچار به گشودن دریچه ای دیگر به روی خشونت است و از همین رو، در انتهای فیلم، با اینكه همه چیز برای وصالش با دخترك مهیا شده است، اما او فراق را بر می گزیند تا بدین گونه آن دختر و فرزندش در امان باشند.

اجازه دهید تا سخن درباره موسیقی فیلم را با این دوگانگی شخصیت در هم آمیزم. زیرا موسیقی هم در این فیلم به فراخور صحنه ها و حالات درونی راننده، رویكردی دوگانه دارد. نمونه بارز آن سكانس آسانسور در یك سوم پایانی فیلم است كه در آن اوج دوگانگی شخصیت راننده بگونه ای متوالی و پشت سر هم نشان داده می شود. در این سكانس، راننده به همراه محبوبش و شخص سومی در آسانسور حضور دارند. راننده با زیركی خود متوجه می شود كه مرد غریبه، فرستاده و مزدور تبهكاران است كه قصد جان او و زن را كرده است. اینجاست كه ما انتظار یك درگیری كلیشه ای داریم. اما در همین جاست كه كارگردان و فیلمنامه نویس، نبوغ و ابتكار خود را به رخ می كشند. در این صحنه راننده بطور ناگهانی و بدون توجه به حضور غریبه، دخترك را عاشقانه در بر می گیرد. دوربین هم مرد غریبه را نادیده گرفته و بر روی دو دلداده متمركز می شود. نورپردازی آسانسور هم به آرامی محو و فقط به روی آن دو تابانده می شود. تمامی این نما به طور اسلوموشن كار شده است. در اینجا موسیقی آرام، دلنشین و رؤیایی آنلجو بادالامنتی گوش تماشاگر را می نوازد تا تمامی این نما حسی شاعرانه و حتی عرفانی و پاكی عشق آن دو را به بیننده منتقل كند.

اما این حس رؤیایی دیری نمی پاید. چون به یكباره همه چیز به حالت اول برگشته و سپس روندی معكوس را طی می كند. مانند اینكه نشانگر دماسنجی به طور ناگهانی از دمای منفی پنجاه درجه به صفر و سپس به مثبت پنجاه درجه برسد. دوربین در یك تغییر پلان، هرسه نفر را نشان می دهد. نورپردازی دوباره همه آسانسور را پوشش می دهد و ما شاهد هستیم كه در یك لحظه، راننده به غریبه حمله كرده و بعد از یك درگیری كوتاه، به طرز وحشیانه و هولناكی، مرد غریبه را از پای در می آورد كه در حین آن در یك نمای كلوزآپ، خوی حیوانی راننده را بر چهره اش می بینیم.

در این سكانس، راننده بطور ناگهانی از آن انسان معصوم و دوست داشتنی به انسانی وحشی و آدمكش مبدل می گردد كه حالا عقرب زردرنگ درونش بیدار شده است. اكنون آن موسیقی آرام و دلنشین چند لحظه پیش، شكلی وهمناك و رعب آور به خود می گیرد بطوری كه بیننده می تواند تصور كند واقعاً یك عقرب زردرنگ هولناك در روبروی او ایستاده و آماده گزش وی می باشد.

همچنین سازندگان و آهنگساز فیلم بخوبی درك كرده اند كه در برخی صحنه ها عدم استفاده از موسیقی، حس و فضای صحنه را بهتر منتقل می كند تا استفاده از آن. مانند سكانس تعقیب و گریز با اتومبیل در میانه های فیلم. در این سكانس، شاید نوع حركت و مانور اتومبیلها تكراری به نظر برسد، اما زاویه دوربین، دكوپاژ و نبود موسیقی كلیشه ای چنین صحنه هایی، حسی واقع گرا به صحنه بخشیده است. درنتیجه در مقایسه با صحنه های اینچنینی در اغلب فیلمهای هالیوودی كه در آنها انواع و اقسام برخورد اتومبیلها باهم، سقوط اتومبیلها و انواع گلوله ها و انفجارها را با هزار ترفند كامپیوتری و غیر كامپیوتری به خورد تماشاگر می دهند (كه البته اغلب تماشاگران هم با مشاهده این صحنه ها ككشان نمی گزد، چون اصلاً با شخصیتهای فیلم همذات پنداری نمی كنند)، در اینجا با سكانسی واقع گرایانه و نفسگیر و مملو از تعلیق و هیجان روبرو هستیم كه البته این خصوصیت واقع گرایانه شامل تمامی صحنه های اكشن فیلم می شود كه متأسفانه این صحنه ها در فیلم اندك اند.

بطور كلی همه عناصر فیلم در خدمت داستان آن می باشند. داستان مردی تنها، مرموز و كم حرف كه شروع رابطه عاطفی اش با یك زن (مظهر عشق و لطافت)، جنبه های متضاد درونش را شدت می بخشد: عشق و خشونت. در پایان سكانس آسانسور، می بینیم كه راننده همراه جسد خون آلود مرد غریبه در آسانسور ایستاده (خشونت و خوی حیوانی) و به چشمان حیران و هراسان آیرین (عشق و پاكی) در بیرون آسانسور خیره شده است و مرز بین این دو، درب آسانسور است كه با بسته شدنش، نشان می دهد كه جای این دو (خصیصه) در كنار هم نیست و به قولی آب این دو در یك جوی نمی رود.

اما در ازای خشونت افراطی و وهمناك راننده، وقتی در پایان با فداكاری و ایثارگری، در حالیكه همه چیز مهیای وصال با محبوب است، زن را ترك می كند تا او و پسرش در امان باشند، در ذهن تماشاگر، شخصیتی مقدس را از خود حك می كند كه خشونت هایش هم قدسی اند. او تنها به خاطره ای خوش از زن محبوبش اكتفا می كند آنجا كه تلفنی آن را با وی در میان می گذارد: «آشنایی با تو بهترین اتفاق زندگی ام بود».

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر مایل به عضویت در این وبلاگ به عنوان یك «نویسنده» و مشاهده متنتان در وبلاگ، مانند متن نویسنده یا مدیر وبلاگ باشید و نه در قسمت «نظردهی»، می‌توانید نام و نام خانوادگی و آدرس ایمیل خود را در قسمت نظردهی (لینك پایین صفحه) وارد و به همراه متن درخواستی ارسال نمایید.




نگاهی به فیلم «هانا» ساخته جو رایت

نویسنده :محمد موسوی
تاریخ:سه شنبه 24 آبان 1390-05:52 ب.ظ

نگاهی به فیلم «هانا» ساخته جو رایت

«جو رایت» همان كارگردانی است كه دو فیلم موفق و ارزشمند «غرور و تعصب» و «تاوان» را در كارنامه هنری خود ثبت كرده است. اما او با ساخت «هانا» ثابت كرد كه حتی در ژانر اكشن هم می‌تواند هنرمندانه عمل كرده و فیلمی تفكربرانگیز روانه پرده نقره‌ای كند.  تیتراژ ابتدایی فیلم، پس از شلیك گلوله «هانا» به گوزن زخمی تنها با نام فیلم یا شخصیت اصلی آن «Hanna» بر زمینه‌ای قرمزرنگ شكل می‌گیرد. رنگی كه یك پیش‌آگاهی در مورد دنیای فیلم می‌دهد. دنیایی بر پایه خشونت، خون و كشتن برای ماندن. دنیایی كه شخصیت اصلی آن یعنی دختری شانزده‌ساله به نام «هانا» (سائوریس رونان) چندان مایل به آن نیست، اما مجبور به پذیرش آن است. او از كودكی در منطقه‌ای جنگلی و سردسیر و پوشیده از برف واقع در فنلاند، زیر نظر پدرش اریك (اریك بانا) پرورش یافته و تعلیم دیده است تا هنگامی كه كاملاً آماده شد، از طرف پدر به سراغ زنی به نام ماریسا (كیت بلانشت) برود و او را نابود سازد. زیرا او هم در جستجوی اریك است و قصد نابودی پدر و دختر را با هم دارد. به دلایل این موش و گربه‌بازی و انگیزه آنان از كشتن یكدیگر نمی‌پردازم؛ چه، قصد نگارنده، تعریف داستان فیلم نیست و همه جزئیات در خود فیلم به‌درستی بیان شده و تماشاگر در فصل پایانی، پاسخ تمام پرسش‌های خود را می‌یابد. به همین بسنده می‌كنم كه پدر هانا یا همان اریك، قبلاً یكی از مأموران مهم سازمان سیاه بوده و ظاهراً اطلاعاتی دارد كه فاش شدنشان برای این سازمان گران تمام می‌شود. به همین دلیل ماریسا از طرف سیا و طبق خواسته خودش، مأمور یافتن پدر و دختر و حذف آنها می‌شود. حال این اطلاعات چه بوده و چرا برای سیا مهم است، به خودتان واگذار می‌شود تا از جذابیت این فیلم زیبا كاسته نشود و از تماشایش لذت ببرید.

یكی از مباحث مهم فلسفی، بحث انتخاب و اراده است. عده زیادی از مردم دنیا، پیرو مكاتب دینی و پیامبران اولوالعزم هستند و به واسطه همین مكاتب و همچنین عقل و اندیشه خود، عقیده دارند كه سرنوشت هر انسان توسط خودش و اعمالش رقم می‌خورد؛ هرچند خداوند به سرنوشت تك‌تك انسان‌ها واقف و آگاه است. در مقابل، عده‌ای هم هستند كه ادعا دارند سرنوشت انسان از قبل توسط خداوند یا هر موجود برتر دیگر (بسته به اینكه پیرو كدام مكتب باشند) نوشته شده است و انسان نمی‌تواند در آن دخل و تصرفی داشته باشد و اعمالی كه انجام می‌دهد در راستای تحقق اراده موجود برتر و نه اراده خودش است.

در فیلم «هانا» به زیبایی به مقوله انتخاب و اراده اشاره می‌شود. در فصل ابتدایی فیلم، وقتی هانا از هر لحاظ آماده و تمام آموزش‌های لازم را فرا گرفته است (آمادگی جسمانی و هنرهای رزمی، كار با انواع اسلحه، تسلط به چند زبان زنده دنیا و ...) باید انتخاب كند كه آیا مایل به ادامه زندگی به همین نحو و سپری كردن اوقات در جنگل كوهستانی و برفی همراه با پدر و شكار حیوانات است یا اینكه پیله تنیده‌شده به دور خود را پاره و به دنیای بزرگ‌تری كه ندیده و فقط شنیده است پا بگذارد و این انتخاب تنها با فشردن یك دكمه انجام می‌شود. اگر دكمه را فشار دهد، سیگنالی از دستگاه خارج می‌شود كه موقعیت آنها را برای سازمان سیا و ماریسا آشكار می‌سازد. فشردن دكمه، یعنی خداحافظی با زندگی قبلی، یعنی طبق گفته پدر، راه بازگشتی وجود ندارد، یعنی پا نهادن به دنیایی بزرگ‌تر و سرشار از زیبایی‌ها و زشتی‌ها. او تصمیم می‌گیرد دكمه را فشار دهد چون تصور می‌كند زیبایی‌های دنیای ناشناخته بیشتر از زشتی‌ها و پلیدی‌هایش است. چون ذهن كنجكاوی دارد و كنجكاوی از الزامات نوجوانی است. او در این لحظه، فقط به فكر پاره كردن پیله تنیده‌شده به دور خود و قدم نهادن در دنیای ناشناخته است. مانند نوزادی كه در تلاش برای بیرون آمدن از رحم مادر و ورود به جهان بزرگ‌تر می‌باشد.

او می‌خواهد با افراد دیگری آشنا و با آنها ارتباط برقرار كند. می‌خواهد كسانی را غیر از پدرش دوست داشته باشد و كسان دیگری غیر از پدرش دوستش داشته باشند. پس دكمه را می‌فشارد و این، سرآغاز سیلاب زشتی‌ها و اندكی زیبایی به سوی اوست. زیبایی را در دوستی با یك خانواده گردشگر و بخصوص دختر خانواده كه همسن‌وسال خود اوست و همراهی مخفیانه با آنان تجربه می‌كند. وقتی خانواده در اتومبیلشان به آواز و شادی مشغولند و هانا مخفیانه آنها را می‌نگرد، لبخندی بر لبانش می‌نشیند. زیرا صحنه‌ای را دیده و احساسی را تجربه كرده كه تاكنون هرگز تصورش را هم نمی‌كرده است و به درك نوعی از ارتباط دست می‌یابد و در اینجا است كه مفهوم خانواده به معنای واقعی كلمه را درك می‌كند. تجربه ارتباطی او تنها با پدرش و آموزش و تعلیمات از سوی او و همچنین دوستی با سگ‌های شكاری است. اما اكنون با دیدن این صحنه، احساسی فراتر از احساسات قبلی را تجربه می‌كند. اما این زیبایی‌ها چندان دوامی ندارند و در برابر سیل زشتی‌ها چون قطره‌ای هستند در دریا.

در جریان فرار هانا از دست مأموران سیا و تعقیب وی توسط آنان، چند نفر از كسانی كه با او برخورد داشته‌اند، توسط مأمورین سیا كشته می‌شوند. همچنین خود هانا عیلرغم میل باطنی‌اش، مجبور به از میان برداشتن چند نفر از افراد سیا می‌شود. او چندان مایل به كشتن نیست و روح لطیفی دارد و این را با دوستی با دختر خانواده گردشگر و سپری كردن اوقاتی خوش در كنار او و همچنین گفتن تك‌جمله‌ای در انتهای فیلم خطاب به ماریسا: «دیگه نمی‌خوام به كسی صدمه‌ای بزنم» ثابت می‌كند. شاید او در آخر به این نكته پی برده باشد كه زشتی‌های این دنیا حداقل برای او به زیبایی‌هایش می‌چربد و شاید پیش خود فكر می‌كند كه ای كاش آن دكمه را هرگز نمی‌فشرد.

شخصیت‌پردازی هانا به‌درستی شكل گرفته. او را در صحنه‌های ابتدایی فیلم، در حال شكار، ورزش، تمرین‌های رزمی و حفظ كردن جملاتی كه از سوی پدرش به او دیكته می‌شود، می‌بینیم. این نماها باعث می‌شوند تا صحنه‌های درگیری، همه‌فن حریف بودن و هوش بالای هانا را در هنگام گریز و پیدا كردن راه‌های نجات باور كنیم. همچنین بازی سائوریس رونان در نقش هانا،  بُعدی انسانی به این كاراكتر بخشیده و از گرفتار شدن این شخصیت در باتلاق آدمكشی صرف جلوگیری می‌كند. سائوریس رونان همان بازیگر جوانی است كه در فیلم «تاوان» از همین كارگردان، نقش خواهر كوچك‌تر را ایفا كرده و بخاطر آن نامزد دریافت جایزه اسكار شده بود. بقیه بازی‌ها هم به لحاظ پرداخت خوب شخصیت‌ها در فیلمنامه و هدایت درست كارگردان، همچنین توانایی بازیگران فیلم، در حد خوب به سمت عالی است.

فیلمبرداری عالی آلوین كوچلر كاملاً در خدمت فیلم است و مخصوصاً صحنه‌های ابتدایی كه در مناطق جنگلی و برفی گرفته شده، بسیار گیرا و چشم‌نواز است.

صحنه‌های اكشن، به‌خوبی و به‌دقت كار شده است و می‌توان گفت كمی حس شاعرانه به خود گرفته‌اند. مخصوصاً صحنه درگیری اریك با دو مأمور ماریسا با آن موسیقی نفس‌گیر برادران شمیكال، بسیار تأثیرگذار از آب درآمده است. اما در فصل پایانی، این سؤال برای نگارنده به وجود آمد كه چرا مأمورین سیا كه در تعقیب اریك هستند و قصد كشتن او را دارند، به سوی او شلیك نمی‌كنند و به صورت مستقیم و رودررو با او درگیر می‌شوند. شاید هم قصد تحویل او به ماریسا را داشته كه در این صورت می‌توانستند از اسلحه به عنوان ابزار تهدید اریك استفاده و او را متوقف سازند. اما اصلاً اسلحه‌ای در دستان مأمورین نمی‌بینیم كه بخواهند از آنها استفاده نمایند.

همچنین در سكانس نهایی وقتی هانا بر اثر شلیك گلوله ماریسا نقش بر زمین می‌شود، نگارنده متوجه نشد كه چرا ماریسا از این فرصت استفاده نكرده و كار را تمام نمی‌كند. این دو مورد مثل دو علامت سؤال بزرگ در ذهن من نقش بسته است. خواهش می‌كنم اگر كسی جواب این دو سؤال را دارد، راهنمایی‌ام كند!

نكته مشترك در سه فیلم «جو رایت» یعنی «غرور و تعصب»، «تاوان» و همین فیلم «هانا»، قرار دادن كاراكترهای مؤنث به عنوان كاراكترهای اصلی یا قهرمان فیلم است كه اگر كارگردان، همین روند را ادامه دهد، شاید بتوان او را با جورج كیوكر فقید مقایسه كرد. منتهی جورج كیوكر قهرمانان مؤنثش را در بستر داستانی خانوادگی و كمیك قرار می‌داد. جو رایت اما ثابت كرده كه هم در ژانر خانوادگی-اجتماعی و هم در ژانر جنایی-اكشن قادر به شخصیت‌پردازی قوی زنان است. امیدواریم اگر جو رایت توانایی كارگردانی در ژانرهای مختلف دیگر را هم دارد، دست به كار شود و فیلم‌هایی درخور و شایسته بسازد كه هم منتقدان و هم تماشاگران عام را از دیدن صحنه‌های ناب و جذاب سیراب سازد؛ چه با كاراكترهای زن و چه با كاراكترهای مرد!

اولین و آخرین دیالوگ درخشان هانا را كه اولین و آخرین دیالوگ فیلم هم هستند، هرگز فراموش نخواهم كرد: «من فقط قلبت را نداشتم».

اگر مایل به عضویت در این وبلاگ به عنوان یك «نویسنده» و مشاهده متنتان در وبلاگ، مانند متن نویسنده یا مدیر وبلاگ باشید و نه در قسمت «نظردهی»، می‌توانید نام و نام خانوادگی و آدرس ایمیل خود را در قسمت نظردهی (لینك پایین صفحه) وارد و به همراه متن درخواستی ارسال نمایید.




نقدی بر فیلم «یه حبه قند» ساخته رضا میركریمی

نویسنده :محمد موسوی
تاریخ:جمعه 20 آبان 1390-01:46 ب.ظ

 

بنام خدا

نقدی بر فیلم «یه حبه قند» ساخته رضا میركریمی

اكثر قریب به اتفاق سینماگران بزرگ و كوچك اعم از فیلمسازان، بازیگران، تدوینگران و ... و همچنین اغلب منتقدان سینما و نیز تماشاچیان حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای اما پیگیر و خلاصه هركس كه به نوعی با این هنرصنعت عظیم سروكار دارد، همگی در یك مورد اتفاق نظر دارند و آن هم بایستگی وجود عنصر تعلیق در فیلم به عنوان جاذبه‌ای كه تماشاگر را تا پایان فیلم نگه می‌دارد است. حال این فیلم چه كلاسیك باشد یا مدرن؛ چه درام جنایی باشد (آلفرد هیچكاك) یا كمدی (بیلی وایدلر)؛ چه ترسناك باشد (فعالیت‌های غیرعادی) یا علمی تخیلی (آواتار) و هر نوع ژانر سینمایی دیگری كه می‌شناسیم. پس یك اثر سینمایی فارغ از اینكه به چه ژانر یا گونه‌ای تعلق دارد، محصول كدام دوره و كشور و ساخته كدام فیلمساز است و حتی فارغ از اینكه فیلمی خوب یا بد است، باید عنصر تعلیق را در خود حل كرده باشد تا بتواند تماشاگر را روی صندلی سینما نه آنکه میخكوب بلكه حداقل به زور هم كه شده نگه دارد تا به پاسخ پرسش‌ها و ابهاماتی كه در طول فیلم در ذهنش نقش بسته است، دست یابد. می‌توانیم این نكته را به یك رابط اتصال بین پرده سینما و تماشاچی تشبیه كنیم. اگر فیلمساز، اثر خود را به‌درستی روایت كرده باشد به‌گونه‌ای كه به شعور تماشاچی توهین نشده باشد، این رابط می‌تواند یك طناب ضخیم آویخته به گردن تماشاچی باشد كه سر دیگر آن به تصاویر نقش‌بسته روی پرده متصل است و تماشاگر را از ترك صندلی خویش بازمی‌دارد.

اما اگر فیلمسازی ناشیانه عمل كرده و مشتی تصاویر باربط و بی‌ربط (حتی همراه با تعلیق) را بدون توجه به شعور تماشاچی به خوردش بدهد، آن رابط بین پرده و تماشاگر، یك نخ باریك است كه به‌راحتی پاره می‌شود. درواقع وقتی من و شما به عنوان یك تماشاگر، یك بلیط سینما خریداری می‌كنیم و روی صندلی سینما می‌نشینیم، حتی قبل از اینكه فیلم شروع شود، یك نخ نسبتاً ضخیم را داوطلبانه به دور گردن خود آویخته‌ایم. حال بسته به كیفیت فیلم و البته سلیقه هریك از ما، این نخ می‌تواند در طول فیلم، ضخیم و ضخیم‌تر و تبدیل به یك طناب شود و ما را سر جای خود میخكوب نماید و اجازه نفس كشیدن هم به ما ندهد و یا اینكه نازك و نازك‌تر شده تا اینكه محو و نامرئی شود یا خود تماشاگر، آن را پاره كند و آزاد و رها، از سالن سینما خارج و عطای فیلم دیدن را به لقایش ببخشد.

حتی در فیلم‌های نوآر هم كه تماشاچی حرفه‌ای می‌داند كه پایان فیلم به یك تراژدی ختم می‌شود (فیلم‌های ژان پیر ملویل و نمونه مدرنش فیلم مخمصه ساخته مایكل مان)، باز هم عنصر تعلیق نقش بسزایی دارد و حتی حرف اول را در فیلم می‌زند. زیرا در اینجا تماشاگر با اینكه تقریباً از سرنوشت محتوم قهرمان یا ضدقهرمان فیلم آگاه است، اما از چگونگی رسیدن به این سرنوشت اطلاعی ندارد و درواقع فیلمساز به‌گونه‌ای عنصر تعلیق را در تاروپود فیلم نهاده كه تماشاگر با علم به سرنوشت قهرمان، می‌خواهد نظاره‌گر سیر و چگونگی شكل گرفتن این پایان باشد.

فیلم «یه حبه قند» ساخته رضا میركریمی از آن دست فیلم‌هایی است كه عنصر تعلیق در آن چندان پررنگ نیست اما نه تنها  به شعور تماشاگر توهین نمی‌كند بلکه برای آن احترام بسیاری قائل است. این فیلم به نظر نگارنده اگر از زاویه اجتماع تعداد زیادی كاراكتر در یك مكان و همچنین تعریف این شخصیت‌ها و روابط اغلب صمیمی كه بین آنها برقرار است نگریسته شود، می‌خواهد «مهمان مامان» دیگری باشد در سینمای ایران و اگر فیلمساز چنین قصدی داشته باید گفت كه در این مسیر موفق شده است.

در مهمان مامان، حس تعلیق به این صورت در فیلم جاری بود كه تماشاگر می‌خواست بداند آیا مادر خانواده (گلاب آدینه) می‌تواند از عهده پذیرایی مهمانانش برآید یا خیر؟ آیا می‌تواند آبروداری كند یا خیر؟ در كنار این شخصیت اصلی و داستان كلی، شخصیت‌های فرعی و داستانك‌هایی هم وجود داشت كه در خدمت داستان كلی بودند مانند كاراكتری كه پارسا پیروزفر بازی می‌كرد و رابطه این كاراكتر با پدر و مادر و همچنین همسرش (نسرین مقانلو). یا رابطه عاطفی كه بین كاراكترهای امین حیایی و ملیكا شریفی‌نیا شكل گرفته بود (متأسفانه نام شخصیت‌ها در خاطر نگارنده نمانده است). خلاصه هریك از افراد آن خانه، بنحوی ما را درگیر زندگی شخصی خود می‌كند و در آخر، همه این افراد در خدمت مادر خانواده بسیج می‌شوند تا جلوی مهمانانش آبروداری كند.

اما متأسفانه همانطور كه ذكر شد، «یه حبه قند» از عنصر تعلیق بهره‌ای نبرده كه شاید لازمه‌ی ساختار روایی‌اش همین باشد. ما شاهد این هستیم كه افراد یك خانواده پر‌جمعیت، دور هم جمع شده تا مراسم ازدواج غیابی دختر خانواده یعنی پسند (نگار جواهریان) را با كیوان كه مقیم آمریكا است تدارك ببینند و همه افراد خانواده هم با این وصلت موافقند. اگر دایی خانواده هم (سعید پورصمیمی) بخاطر اینكه بیشتر دوست می‌داشته كه پسند با قاسم، برادرزاده همسرش ازواج كند، چندان به این وصلت روی خوش نشان نمی‌دهد، درنهایت تسلیم می‌شود. پس بطور كلی هیچ مخالفت یا مانعی برای اجرای مراسم عقد وجود ندارد و مراسم باید به خوبی و خوشی سر بگیرد و حداقل تا یك‌سوم پایانی فیلم، تماشاگر هیچ حس تعلیقی در خود احساس نمی‌كند. مرگ دایی در یك‌سوم پایانی و درنتیجه برهم خوردن مراسم را هم نمی‌توانیم چندان بعنوان تعلیق در نظر بگیریم؛ چه، تماشاگر خود می‌داند كه اگر قرار باشد این ازواج صورت بگیرد، دیر یا زود صورت می‌گیرد، مثلاً بعد از  چهلم دایی خانواده. اینكه ذكر شد «اگر قرار باشد» به دلیل این است كه ظاهراً خود پسند هم در مورد این ازدواج كمی تردید دارد. با مرگ دایی و آمدن ناگهانی و بی‌خبر قاسم در این گیرودار، كه نشان می‌دهد او هم به پسند علاقه‌ای دارد، تردیدهایش بیشتر هم می‌شود و سر سفره شام كه همه اعضای خانواده جمعند، در پاسخ به سؤال خواهرش می‌گوید كه جواب خانواده داماد را بعد از چهلم آن مرحوم می‌دهیم كه در آن زمان دیگر قرار تعیین‌شده سفارت آمریكا در كشوری دیگر سر آمده است. انگار دایی با مرگش كه بر اثر گیر كردن یك حبه قند در گلویش اتفاق می‌افتد، می‌خواسته تردیدهای پسند را به یقین تبدیل كند. به هر حال چه این ازواج سر بگیرد و چه نگیرد، (قضاوت به عهده تماشاگر؟) مسئله اصلی فیلم نیست. درواقع فیلم قرار نیست داستانی سرراست و یك‌خط تحویل مخاطبش بدهد، بلكه برشی مقطعی از چند روز زندگی یك خانواده بزرگ است كه اتفاقات آن چند روز، چه خوب و چه بد در خاطر تك‌تك آنها نقش می‌بندد  و در طول آن ما از طریق نوع واكنش آنها نسبت به این اتفاقات، با شخصیت‌شان آشنا می‌شویم.

بگذارید حس شخصی خود نسبت به این فیلم را این‌گونه بازگو كنم. آن رابط اتصال‌دهنده‌ای كه در ابتدای متن به آن اشاره شد، در این فیلم برای نگارنده یك نخ نازك و ضخامت این نخ در سرتاسر فیلم، ثابت بود. نه بیشتر می‌شد و نه كمتر. پس من به راحتی باید می‌توانستم در هر كجای فیلم این نخ را از خود جدا كرده و قید تماشای ادامه فیلم را بزنم. اما قادر به انجام این كار نبودم. چرا؟ به چه علت با اینكه هیچ تعلیقی در فیلم وجود نداشت (حداقل برای حقیر) اما باز نمی‌توانستم از دیدن ادامه فیلم صرف‌نظر كنم؟ گویی غیر از آن نخ نازك (حس تعلیق) یك طناب نامرئی دیگری بر گردن من تماشاگر بود كه قدرت برخاستن از صندلی را از من سلب می‌كرد. طنابی كه اگر مرئی بود، شاید چندان ضخیم دیده نمی‌شد اما آنقدر قدرت داشت كه مرا به دیدن ادامه فیلم ترغیب كند. اما این طناب چه بود؟ در یك كلام، باورپذیر بودن تمام شخصیت‌های فیلم از آن پسر و دختربچه‌های شیطان گرفته تا دایی. همه زن‌ها و مردهای فیلم را با تمام خلق‌وخویشان و با تمام كاستی‌ها و نقاط ضعف و قوتشان در اطراف خود می‌بینیم. شخصیت‌هایی كه هریك در زمان وارد شدن به خانه، درواقع ما را كم‌وبیش به یاد یكی از اعضای فامیل‌مان می‌اندازند. این مورد، بخصوص در مورد اعضای خانواده‌های سنتی صدق می‌كند.

گرچه برخی از این كاراكترها شیطنت‌هایی می‌كنند و زیرآبی می‌روند (آن دو باجناقی كه در پی گنج خیالی در خانه هستند)، اما زمان شادی‌ها و غم‌ها در كنار خانواده خود هستند تا در بهتر برگزار شدن مراسم (عروسی یا عزا) سهمی داشته باشند. آن داماد خانواده را بیاد آورید (هدایت هاشمی) كه حتی وقتی همه خانواده در شوك و ماتم از دست دادن دایی بسر می‌برند، حاضر نیست دست از كندن زمین بردارد و در پی گنج خفته در خاك است كه چیزی هم عایدش نمی‌شود. اما همین آدم، برای تسكین رنج مادرزن خود كه خواهرِ دایی از دست‌رفته می‌باشد، و برای اینكه مادرزنش كمی گریه كرده و اشك بریزد تا تخلیه شود، وظیفه آن یكی باجناقش را كه روحانی است، اما بخاطر بیماری سختی كه دارد قادر به انجام وظیفه‌اش نمی‌باشد، به گردن می‌گیرد و برای مادرزن خود نوحه می‌خواند كه همه خانواده از مهارت و صدای زیبای او تعجب كرده و متأثر می‌شوند.

یا همان داماد روحانی (فرهاد اصلانی) كه حاضر نیست بیماری سرطانش را بروز دهد و دور از چشم همسر و دیگران با تلفن همراهش قرار شیمی‌درمانی را با دكتر خود می‌گذارد.

لحظاتی ناب هم در فیلم ثبت شده كه از لحاظ بصری خیره‌كننده است مثل سكانسی كه پسند را مشغول تاب خوردن در زیر درخت می‌بینیم درحالی‌كه باد، شكوفه‌های درخت را به سویش روانه می‌كند و بر سرش می‌ریزد و او در همین حال نظاره‌گر زنان و مردان خانه است كه مشغول ریختن و شستن میوه‌ها در حوض و كارهای دیگر هستند و این احساس را در تماشاگر القا می‌كند كه این دختر، در این لحظه خود را خوشبخت‌ترین دختر دنیا می‌داند. این سكانس به صورت اسلوموشن كار شده است تا همراه با موسیقی زیبا و تأثیرگذار محمدرضا علیقلی و همراهی دوربین با حركت تاب و پسند، كه فیلمبرداری ماهرانه حمید خضوعی ابیانه را می‌رساند، حس شاعرانه‌ای به خود بگیرد.

بازی‌ها همه در حد اعلای خود هستند و همه بازیگران، حضور قدرتمندی در این فیلم دارند. باید بگویم تا به‌حال چنین هنرنمایی را از خانم ریما رامین‌فر ندیده بودم. همچنین نقش‌آفرینی اصغر همت، هدایت هاشمی و فرهاد اصلانی كه در نقشی متفاوت ظاهر شده است. به یاد داشته باشیم كه بازیگران این فیلم می‌بایست در دو فضای متفاوت در قصه به هنرنمایی بپردازند. یكی فضای شاد و شور و اشتیاق پیش رو داشتن عروسی و دیگری فضای ماتم ناشی از فوت دایی خانواده؛ و بازیگران با هنرمندی هرچه تمام توانسته‌اند حس جاری در این دو فضای متضاد را به بیننده منتقل نمایند. البته كارگردان در فیلم‌های قبلی خود هم، توانایی‌اش را در بازی گرفتن در حد عالی از بازیگران حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای نشان داده است. حیف كه به كاراكتر رضا كیانیان كمتر پرداخته شده وگرنه كاراكتر او این فرصت را به ما می‌داد تا شاهد بُعد دیگری از هنرنمایی این بازیگر بزرگ باشیم.

همان‌طور كه لحظاتی در زندگی هریك از ما وجود دارد كه قادر به بیان آنها از طریق گفتار و نوشتار نیستیم، در فیلم هم لحظات آشنایی وجود دارد كه امكان ادای آنها به صورت لغت بر روی كاغذ یا زبان وجود ندارد (یا نگارنده از انجام آن عاجز است)، بلكه آنها را باید به صورت تصویر دید و حس موجود در آن لحظات را درك كرد و متوجه شد كه بعضی از این لحظات را قبلاً در زندگی واقعی خویش لمس كرده‌ایم و این امر، توانایی و هوش خارق‌العاده كارگردان را می‌رساند.

بزرگ‌ترین ایرادی كه می‌توان به فیلم گرفت، ایراد فنی و تكنیكی است. داستان فیلم در یك خانه در شهر یزد می‌گذرد. به‌ناچار بازیگران هم باید یزدی حرف بزنند. اما صدابرداری یا صداگذاری نامطلوب فیلم به همراه لهجه خاص یزدی، برخی از دیالوگ‌ها را برای تماشاگر نامفهوم می‌نماید و این مورد، به دنبال كردن فیلم توسط تماشاگر لطمه می‌زند. یادمان باشد ویژگی‌های مثبتی كه در فوق ذكر شد، برای تماشاگر حرفه‌ای قابل لمس است و همین ویژگی‌ها باعث می‌شود كه تا پایان فیلم را دنبال كند. اما این ضعف همراه با عدم وجود كشش داستانی (تعلیق)، برای یك تماشاگر عادی كه صرفاً می‌خواهد اوقات خوشی را در كنار خانواده یا دوستان در سینما بگذراند، قابل بخشش نیست و چه‌بسا از دیدن ادامه فیلم صرف‌نظر كند. نمی‌دانم چرا صدا و تصویر در فیلم‌های ما هنوز مانند دو دهه قبل است و تا كی یك تماشاگر ته سالن سینما باید گوش‌های خود را تیز كند تا صدای بی‌كیفیت خارج‌شده از باند جلوی پرده سالن را بشنود؟ نمی‌دانم این را باید به حساب سیاستگزاران صنعت سینما گذاشت یا به حساب فیلمسازان و تهیه‌كننده‌ها یا به حساب سینمادارها؟ شاید هم هرسه!

به هرحال جدای از كیفیت بد صدا و گاهی تصویر كه البته امكانات محدود و نامطلوب سینماهای نمایش‌دهنده هم در آن دخیل هستند، و همچنین عدم وجود تعلیق در فیلم، می‌توانیم به احترام كارگردان و عوامل این فیلم از جا برخاسته و اگر كلاهی بر سر داشته‌باشیم، آن را از سر برداشته و ادای احترام كنیم كه فیلمی به غایت شریف در این جولانگاه فیلم‌های پیژامه‌ای تحویل مخاطبان علاقمند داده‌اند. هرچند كه نگارنده هنوز بهترین فیلم آقای میركریمی را «خیلی دور خیلی نزدیك» می‌داند.

اگر مایل به عضویت در این وبلاگ به عنوان یك «نویسنده» و مشاهده متنتان در وبلاگ، مانند متن نویسنده یا مدیر وبلاگ باشید و نه در قسمت «نظردهی»، می‌توانید نام و نام خانوادگی و آدرس ایمیل خود را در قسمت نظردهی (لینك پایین صفحه) وارد و به همراه متن درخواستی ارسال نمایید.



سرآغاز با رنگو Rango

نویسنده :محمد موسوی
تاریخ:جمعه 10 تیر 1390-01:33 ب.ظ

الا یا ایها الساقی ادركاسا و ناولها    كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكل‌ها

سلام و درود بر  اهالی هنر و هنردوست بویژه هنر هفتم

ورود شما را به این وبلاگ خوش‌آمد می‌گویم.

جانم برایتان بگوید كه مدت‌ها دلم لك زده بود برای دیدن فیلمی كه وقتی به پایان می‌رسد و من از روی صندلی بر می‌خیزم، همچنان محصور و میخكوب باشم. تنها چند فیلم توانسته‌اند این بلا را (بلا نه، بگویید لذت واقعی) سرم بیاورند. از آن جمله: «بر باد رفته» ویكتور فلمینگ، «تلألو» یا همان «درخشش» استنلی كوبریك، «پدرخوانده»های كاپولا همچنین «اینك آخرالزمان»ش، «نجات سرباز رایان» و «هوش مصنوعی» اسپیلبرگ، «جایی برای پیرمردها نیست» برادران كوئن،«محبوب میلیون دلاری» و «پرچم‌های پدران ما» از كلینت ایستوود و چندتایی دیگر كه اكنون حضور ذهن ندارم. منتظرم تا «شهامت» برادران كوئن و «آخرت» ایستوود را هم ببینم؛ چون ظاهراً آنها هم خیلی سروصدا كرده‌اند.

این فیلم‌ها ما را با خود به دنیای جادویی خود برده و مدت‌ها (حتی تا سال‌ها بعد) فكرمان را با خود مشغول می‌كنند. گاهی درباره آنها نظر می‌دهیم و درباره سكانس‌های درخشانشان، بازیگرانشان، نویسندگانشان و كارگردانانشان با دوستان خود حرف می‌زنیم. چه سینمادوستی، سكانس پلكان فیلم «تلألو» كوبریك را از خاطر می‌برد؟ سكانسی كه حدود 200 بار فیلمبرداری شد و آدم فكر می‌كند كه كوبریك تعمداً اینگونه وسواس به خرج داده تا جك نیكلسون را واقعاً عصبانی و دیوانه كند و در آن سكانس، یكی از بهترین بازی‌هایش را به نمایش بگذارد. یا سكانس زیبای پرواز هلیكوپترهای آمریكایی بر فراز آسمان ویتنام و موشك‌باران، تیرباران و قتل‌عام مردم بی‌گناه با آن نوای موسیقی زیبا در «اینك آخرالزمان» كه در عین زیبایی‌اش، اوج وحشی‌گری افسران آمریكایی را جلوی چشمان گِرد و میخكوب‌شده ما به تصویر می‌كشد.

سالانه فیلم بسیار تولید می‌شود و بعضاً هزینه‌های هنگفتی نیز صرف ساخت آنها. اما فیلم‌هایی از این دست اندك‌اند. منظور از «اندك» این نیست كه به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسند بلكه منظور، تعداد قلیل آنها در برابر خیل عظیم فیلم‌های تولیدشده در سراسر جهان است كه بعضی از آنها حتی ارزش یك بار دیدن هم ندارند. منظورم از آن فیلم‌های اندك، فیلم‌هایی است كه شما بعد از سال‌ها از ساخته شدنشان، حتی در بحبوحه مشغله روزانه، ذهنتان به طور ناخودآگاه به صحنه‌هایی از آنها معطوف می‌گردد.

خوب، تقریباً یك سال و نیمی می‌شد كه من لذت تماشای چنین فیلمی را نداشتم. (به نظرم فیلم «تلقین» كریستوفر نولان، با وجود جذابیت بصری و ظاهری‌اش، خیلی زود از خاطره‌های درازمدت محو خواهد شد). درواقع در این مدت، فیلم زیاد می‌دیدم اما تجربه‌ی تماشای یك اثر ناب كه به‌اصطلاح مرا با خودش ببرد، نداشتم. اما حالا این اتفاق با یك انیمیشن افتاده است. انیمیشنی دوبعدی كه جدای از طرح داستانی بكرش (در عین ارجاعات فراوانی كه به فیلم‌های كلاسیك و مخصوصاً ژانر وسترن داشته)، به قول تاد مك كارتی (هالیوود ریپورتر) فقط سبك بصری آن می‌تواند عرق شرم بر پیشانی بهترین انیمیشن‌های سه‌بعدی هم‌دوره‌ای خود بنشاند.

اكنون من مطمئنم كه بعد از تماشای انیمیشن «رنگو» كه این «بعد از» می‌تواند یك دقیقه، یك ساعت، یك روز، یك ماه، یك سال و حتی چند سال باشد، همانند فیلم‌های اشاره‌شده در ابتدای این متن، سكانس‌های درخشانش را از یاد نخواهم برد. من به دشواری می‌توانم سكانس حمله هوایی آن خفاش‌ها به رنگو و دوستانش با آن موسیقی زیبای «هاینس زیمر» را از یاد ببرم، سكانسی كه ارجاع و ارادتی است به سكانس حمله هلیكوپترها در «اینك آخرالزمان»؛ یا به سختی خواهم توانست شخصیت «روح غرب» را فراموش نمایم شخصیتی كه درواقع شباهت عجیبی به مرد بی‌نام و نشان وسترن‌های سرجیو لئونه دارد (كلینت ایستوود). درواقع هرچه بیشتر فیلم دیده باشید، بیشتر از تماشای این شاهكار انیمیشن لذت خواهید برد. اما این بدان معنا نیست كه هركس زیاد فیلم ندیده یا به قولی عشق فیلمی نباشد، از آن لذت، سهمی نخواهد برد. امتحانش مجانی است!

به هر حال مانند آن شخصیت «جیك مار زنگی» كه در اواخر فیلم، كلاه خود را به نشانه احترام به رنگو بر می‌دارد، من هم اگر كلاهی داشتم، به احترام كارگردان (گور ویربینسكی)، نویسنده فیلمنامه (جان لوگان)، آهنگساز (هاینس زیمر)، صداپیشگان (جانی دپ، ایسلا فیشر، ند بیتی، بیل نایی و …)، انیماتورها و كلیه سازندگان و دست‌اندركاران این شاهكار، آن كلاه را برداشته و مانند ژاپنی‌ها سر تعظیم در برابرشان فرود می‌آوردم و مطمئنم اگر روزی كلاهی شدم!، حتماً چنین خواهم كرد.

الا ایحال این فیلم و این نوشته، سرآغازی شد برای آغاز این وبلاگ. از این پس با یاری خدا و قلم شما می‌خواهم این وبلاگ را به محلی برای تبادل نظر و تحلیل و بررسی در مورد فیلم‌های مورد علاقه خودتان تبدیل كنم. از تمام دوستان سینمادوست اعم از هنرمندان، منتقدان، تماشاگران حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای و خلاصه هركه اهل دل است و دستی در نوشتن دارد، دعوت می‌كنم كه هر نقدی در مورد هر فیلمی از قدیم تا جدید، از كلاسیك تا مدرن، از 1901 تا 2011 اعم از داخلی و خارجی در آستین دارد، در این وبلاگ مطرح نماید. اما تقاضا دارم چند نكته را به یاد داشته باشید:

1- ترجیحاً در مورد فیلم‌های روز، مطلب بنویسید. هرچند كه حقیر معتقدم اكثر فیلم‌های كلاسیك، یك سروگردن بالاتر از فیلم‌های چند سال اخیر هستند البته بجز استثنائاتی مانند همین «رنگو».

2- خواهشمندم كه از حواشی سینما و هنرمندان بدور باشید و تنها به فیلم مورد نظرتان پرداخته و از آن دفاع یا ردش كنید. اگرچه به عقیده حقیر، همانطور كه هیچ انسانی سیاه كامل یا سفید مطلق نیست، آفریده او نیز از این قاعده مستثنی نمی‌باشد. پس بهتر آن است كه تمام جنبه‌های مثبت و منفی فیلم را در نظر گرفته و سپس آن را نقد كنید.

3- نقدتان نه خیلی طولانی و پرحجم باشد و نه خیلی كوتاه. حول‌وحوش بیست خط، بسیار عالی است.

4- نقدتان زائیده ذهن خودتان باشد و اگر جایی جمله‌ای را از منبعی دیگر می‌نویسید، حتماً نام آن منبع را ذكر كنید. توجه داشته باشید كه كلیت مطلب، باید تراوشات ذهنی خود شما باشد.

5- این وبلاگ، هرگونه دخل و تصرف در متونی كه به مسائل اخلاقی پایبند نیستند و حتی حذف آنها را مجاز و حق قانونی و عرفی خود می‌داند.

برای نظردهی در مورد فیلم مورد علاقه‌تان بر روی لینك پایین صفحه، كلیك كنید.

همچنین، اگر مایل به عضویت در این وبلاگ به عنوان یك «نویسنده» و مشاهده متنتان در وبلاگ، مانند متن نویسنده یا مدیر وبلاگ باشید و نه در قسمت «نظردهی»، می‌توانید نام و نام خانوادگی و آدرس ایمیل خود را در قسمت نظردهی (لینك پایین صفحه) وارد و به همراه متن درخواستی ارسال نمایید.

امید كه با یاری پروردگار و شما دوستان هنردوست، بتوانیم گام اول راه‌اندازی این وبلاگ را كه همانا بحث و تبادل نظر درباره فیلم‌های گوناگون است، بلند برداریم و در حفظ آن كوشا و در برداشتن گام‌های بعدی نیز سربلند باشیم و بتوانیم با یكدیگر وبلاگی داشته باشیم درخور و در شأن هنر هفتم و هنرمندان متعهد عرصه آن، انشاءالله. در پناه حق.

دیدی ای دل كه غم عشق دگربار چه كرد؟

                چون بشد دلبر و با یار وفادار چه كرد؟

آه از آن نرگس جادو كه چه بازی انگیخت

                آه از آن مست كه با مردم هشیار چه كرد   «حافظ شیرازی








Admin Logo
themebox Logo