127 ساعت در 90 دقیقه !!
نقدی بر فیلم «127 ساعت» ساخته دانی بویل
127 ساعت در 90 دقیقه
نویسنده فیلمنامه: دانی بویل و سیمون بیفوی بر اساس رمان «جایی بین یك صخره و و یك مكان سخت» اثر آرون رالستون
مدیر فیلمبرداری: آنتونی داد مانتل، انریكه چه یاك
موسیقی: ای.آر رحمان
تدوین: جان هریس
بازیگران: جیمز فرانكو (آرون رالستون)، آمبر تمبلین (مگان)، كیت مارا (كریستی)، كلمانس پوسی (رانا)، تریت ویلیامز (پدر آرون)، كیت بارتون (مادر آرون)، لیزی كاپلن (خواهر آرون)، جان لاورسن (برایان)
محصول 2010 آمریكا ، 92 دقیقه
فیلم بر اساس رمان « جایی بین یك صخره و و یك مكان سخت » نوشته «آرون رالستون» بر اساس سرگذشت خودش ساخته شده است. داستان پسری 28ساله بنام «آرون رالستون» كه عاشق طبیعت بخصوص بیابان های بكر با صخره هایی چشم نواز است. او در راستای همین علاقه، روزی بدون اینكه به كسی بگوید و بدون اینكه به پیغام های تلفنی مادر و خواهرش جواب دهد، به دل بیابانی واقع در منطقه بلوجان می زند. در جریان همین ماجراجویی در یك شكاف صخره ای عمیق و طولانی به دام می افتد. دست راست او در حین سقوط از گسل، بین دیواره شكاف و سنگی كه همزمان در حال سقوط كردن بود، گیر می كند. پس از تلاش هایی نافرجام برای برداشتن سنگ، به این نتیجه می رسد كه این دست اوست كه سنگ را نگه داشته و نه برعكس. تلاش های او برای نجات خود ثمری نمی دهد و به این ترتیب پنج روز می گذرد. در طول این چند روز، آرون خاطرات خود با خانواده اش، نامزدش و دوستانش را به یاد می آورد. به اشتباهاتی كه در ارتباط با آنها مرتكب شده پی می برد و به فرصت های از دست رفته می اندیشد. همچنین بر او آشكار می شود كه بر خلاف تصوری كه پیش از این گرفتاری داشته و زاییده غرورش بوده است، نمی تواند همه موانع را از سر راه بردارد و مردی همه فن حریف نیست. حالا او برای تغییر شرایط، ناچار به تغییر خود است. در اوایل روز ششم، سرانجام به این نتیجه می رسد كه برای رهایی از این وضعیت، چاره ای جز بریدن دستش ندارد.
دانی بویل همان كارگردانی است كه فیلم مطرح «میلیونر زاغه نشین» را در پرونده فیلمسازی خود به ثبت رسانده. حال او پس از آن فیلم تقریباً پربازیگر، فیلمی را ارائه نموده كه در اكثر دقایقش، تنها یك بازیگر جور ایجاد تنش و تعلیق را در تماشاگر به دوش می كشد. البته او می توانست با بهره از بازیگران بیشتر، یك سیر خطی به فیلمنامه بدهد. به این ترتیب كه یك ساعت اول فیلم را به زندگی آرون و رابطه اش با كسانی كه در زندگیش هستند بپردازد و سپس در نیم ساعت آخر فیلم، به دام افتادن او و چگونگی رهایی اش را به تصویر بكشد. اما او هوشمندانه زندگی آرون را با فلاش بك هایی به صورت خاطرات شخصی اش در طول آن 127 ساعت نشان می دهد. این امر به علاوه استفاده از موسیقی سینت پاپ در اكثر دقایق فیلم باعث شده كه به رغم كم تعداد بودن شخصیت های فیلم، با اثری ملال آور و خسته كننده روبرو نباشیم. البته به یاد داشته باشیم كه هدف كارگردان، تمركز بر روی آن 127 ساعت زجرآور و چگونگی گذشت آن است.

بازی «جیمز فرانكو» در نقش «آرون رالستون» قابل قبول است اما به هیچ عنوان به پای بازی «هال هالبروك» در نقش «کریستوفر مک کندلس» در فیلم «به سوی طبیعت وحشی» به كارگردانی «شان پن» نمی رسد. بازی فرانكو بسیار فیزیكی و برون گراست در حالیكه در «به سوی طبیعت وحشی» با یك بازی درونی از «هالبروك» روبرو هستیم.
با اینكه لحظاتی از فیلم واقعاً كوبنده و تكان دهنده هستند، اما واقعیت این است كه این فیلم از آن دسته فیلمهای متوسط رو به خوبی است كه خیلی زود فراموش می شوند و این خصوصیت به نظر حقیر شامل فیلم قبلی كارگردان، «میلیونر زاغه نشین» هم می شود.
آن هوشمندی كه قبلاً برای عدم بكارگیری سیر خطی داستان از سوی كارگردان مطرح شد، فقط در راستای اجرای یك فرمول بوده است. درواقع فیلمساز برای حل مسأله، دو فرمول یا راه حل در اختیار داشته: یكی راه حل ساده (داستان یك خطی) و دیگری راه حل مشكل و پیچیده(استفاده از فلاش بك) . هوشمندی فیلمساز در اینجاست كه راه حل مشكل را برگزیده چون ارزش و شیرینی حل مسأله از راه حل مشكل، بیشتر از راه حل ساده است و به درك نكاتی تازه می انجامد. اما متأسفانه كارگردان آنچنان مسأله را با شتاب حل نموده كه شیرینی و حلاوت خود را از دست داده است و این می تواند به دلایل زیر اتفاق افتاده باشد:
1- تأكید بیش از اندازه بر جمع و جور كردن فیلم در مدت زمانی كم (نود دقیقه)؛
2- استفاده از قطع پلان های بیش از حد در صحنه های حساس مانند صحنه بریدن دست؛
3- حركت بیش از اندازه دوربین در صحنه هایی مانند فوق؛
4- استفاده بیش از حد موسیقی در اكثر صحنه های فیلم منجمله صحنه بریدن دست.
پیداست كه تمامی این موارد برای خلق ایجاد هیجان و تعلیق با استفاده از تنها یك بازیگر لحاظ گردیده و تا حدی لازم بودند. اما كارگردان می توانست در اِعمال آنها كمی تعدیل به خرج دهد.
البته آرون رالستون واقعی، دستش را در مدت زمانی حدود چهل دقیقه بریده بود و این كار را به طور ناگهانی و در یك لحظه انجام نداده است. پیداست كه كارگردان نمی تواند چهل دقیقه از زمان فیلمش را به این عمل دلخراش اخصاص دهد. از این گذشته حساسیت تهیه كننده و مسئولان استودیوها در مورد این سكانس را نباید نادیده گرفت. به نظر من مدت زمانی كه در فیلم به این سكانس اختصاص یافته، عالی است؛ منتها چیزی كه به آن ضربه زده موارد 2 تا 4 فوق الذكر است كه البته این موارد به تمام فیلم بسط یافته و باعث شده كه فیلم و بخصوص آن سكانس كلیدی بریدن دست، در لحظه برای تماشاگر بسیار كوبنده و تكان دهنده باشد. اما در طولانی مدت، جایی در ذهن او نخواهد داشت.

باید توجه داشت كه تكان دهنده بودن موضوع فیلم، سطح توقعات و انتظارات را از آن بالا می برد و سینمادوستان انتظار دارند كه فیلمی جذاب و در عین حال ماندگار خلق شود. دنی بویل بخوبی توانسته با بكارگیری قریحه و ایده های شخصی كارگردانی اش و تركیب متناسب آن با اصول و قواعد روایت این گونه داستان ها، بخش اول توقعات یعنی جذابیت را برآورده سازد. اما در بخش خلق اثری ماندگار كه در خاطره ها بماند، به دلایل ذكرشده ناكام مانده است و تصاویر گرفته شده با دوربین لرزان و قطع سریع نماها در ذهن بیینده حك نمی شوند.
اما بهترین سكانس از نظر من سكانسی بود كه آرون در تخیلاتش، خودش را توأماً هم در نقش مجری یك برنامه تلویزیونی می بیند و هم در نقش خودش همراه با حاشیه صوتی خنده تماشاگران. مجری (خود آرون) سعی دارد طی سؤالاتی كه از آرون می پرسد، او را محكوم كند؛ محكوم به غرور، محكوم به خودخواهی؛ كه این صحنه درواقع تبدیل می شود به صحنه محاكمه آرون توسط خودش. او حالا به این درك رسیده كه برای تغییر شرایط، اول باید خودش را تغییر دهد. ای كاش طول مدت این سكانس بیشتر بود و ای كاش همه ما در زندگی قبل از اینكه به این گونه مخمصه ها گرفتار شویم و قبل از اینكه كسی محاكمه مان كند، خودمان دادگاه خودمان را تشكیل داده و محاكمه كنیم. اعتراف می كنم كه این سكانس برای من تكان دهنده تر از سكانس بریدن دست بود و برای همیشه در ذهن من حك گردید.
به هر حال شاید اگر این داستان به دستان غول هایی چون اسپیلبرگ، كلینت ایستوود یا حتی ریدلی اسكات می افتاد، محصول نهایی، فیلمی می شد كه مایه های فلسفی بیشتری به خود می گرفت و بیشتر به تحولات روحی و اخلاقی آرون در آن شرایط سخت پرداخته می شد و نتیجه آن می شد كه صحنه های فیلم تا مدت ها در ذهن ما نقش می بست.
در «به سوی طبیعت وحشی» هنوز صحنه جستجوی زجرآور «کریستوفر مک کندلس» را جهت یافتن غذاهای گیاهی برای زنده ماندنش به یاد داریم. اما آیا در یكی دو سال آینده، صحنه بریدن دست «آرون رالستون» توسط خودش با وجود اینكه این موضوع در نفس خود بسیار تكان دهنده است، جایی در ذهن ما خواهد داشت؟ پاسخ این پرسش را به زمان وا می گذاریم.










